تبليغاتX
اشکها و لبخندها
اون وبلاگ جدید جایی نیست که بتونم درد و دل هامو توش بنویسم

جایی نیست که زیاد بتونم از خودم بگم و از دلم

چون تا بخوای بیای حرفی بزنی فورا یه مشت آدم میریزن سرت و با کلی سوال و چون و چرا محاکمه

ات میکنن. منم که زیاد اهل رو کاغذ نوشتن نیستم. چه قدر اینجا رو دوس دارم ، اینجا... این آدرس...

 با دریایی از خاطره ها ، یادش بخیر...

این روزا دلم بدجوری گرفته ، دلم گرفته واسه اون کسی که باید پیشم باشه و نیست

 بچه ها میگن واسه هیچ کاری پایه نیستی ... نه پیاده روی ، نه رستوران ، کافی شاپ نه ... حتی

از خوردن یه آب میوه هم با ما دوری میکنی

میدونی هیچ کدومشون رو نمیخوام ، دوست ندارم لحظاتی رو که می بایست با تو می بودم در کنار

اونا باشم . آره من فقط تو رو میخوام ، فقط فقط خود خود تو رو ...

تنها با تو و وجود توئه که میتونم از زندگی لذت ببرم. زودتر بیاااا... خیلی منتظرتم بهترینم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:35  توسط مهشاد  | 

آدما گاهی دلشون واسه خاطرات شون تنگ میشه

منم خیلی دلتنگم ، دلتنگ همه ی اونایی که روزی توی زندگیم بودن و حالا نیستن

دلم براشون تنگ شده ، هرروز آدمای جدیدی وارد زندگیم میشن ، بعضیاشون میمونن ولی گاهی زود میرن

گاهی هم کمی دیرتر میرن اما بازم بالاخره میرن

دلم واسه اون مهشاد گذشته خیلی تنگ شده ، اونی که کوه اعتماد به نفس بود ، خدای غرور ... همیشه اول

نفر کلاس بودو.... اما حالا دیگه از اون آدم چیزی باقی نمونده

خیلی سعی میکنم گذشته ها رو برگردونم ، همون آدم قبلی بشم. اما دیگه... نمیشه ، نشد ، نتونستم...

از اون آدم بانظم و ترتیب که همه ی کاراشو سرساعت و به موقع انجام میداد دیگه چیزی باقی نمونده

نمیدونم از وقتی وارد دنیای آدم بزرگا شدم همه چی یهو فرق کرد.

دوس دارم اکتیوتر از چیزی باشم که الان هستم ، دوس دارم انقدر سرمو با کلاسای مختلف سرگرم کنم که

دیگه هیچ وقت فراغت باقی نمونه. دوس دارم هرروز اتاقمو مرتب کنم ، همیشه به خودم برسم.

مثل اون موقع ها لباسای خودمو با دست بشورم. اما دیگه هیچ ناو رمق این کارا رو ندارم

دست و پاهام اصلا جون نداره ، هیچ کاریو نمیتونم به خوبی انجام بدم. زودی کم میارم و خسته میشم.

از لحاظ توانایی جسمی ، گاهی سرگیجه و... بیشتر دوس دارم بخوابم . گاهی تنبلیم میاد کارای شخصیمو

انجام بدم ... نمیدونم با این وضعی که داره پیش میره به کجا میخوام برسم!؟ امیدوارم خدا خودش عاقبت

همه رو بخیر کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:48  توسط مهشاد  | 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 5:29  توسط مهشاد